و خدایی که همین نزدیکی ها ست....

 

چادر سفید گلدار  و لیز لیزی جوونیهای مامان که نو نو بود رو سرم کرده بودم و سعی میکردم درست رو سرم نگهش دارم  تا تداعی شهناز تهرانی تو فیلم فارسی ها نشم!هر چند که شهناز تهرانی از زیر چادرش مانتو و روسری نمی پوشید .خیلی وقت بود مامان میگفت نذر داره و من قول داده بودم که یه روز با هم میریم  امامزاده صالح.

وارد حیاط امامزاده  که شدیم اول چهار تا گور دیدیم که جای حوض و باغچه امامزاده رو گرفته بودند و بعد  چشمم دنبال جای چنار قدیمی گشت میدونستم از جا درش آوردن ولی حتی جاشم چیزی نگذاشته بودند که مثل حوض بگم آخه اینجا بود!

وارد صحن شدیم  و مامان ایستاد تا زیارتنامه رو ی دیوار  رو بخونه ،منم کنارش ایستادم.احساس کردم یه نگاهی رو صورتمه و چه نگاهی :یه خانمی با یه اخم هشت شکل عمیق وسط پیشونی ،مقنعه چونه دار طوری که فقط چشمها و بینی و قسمتی از لبهاش دیده میشد و چادر مشکی در حالیکه تند تند ورد میخوند داشت با نگاهش اساسی فحش میداد و بعد هم زود سجده کرد!آخه خیر سرش داشت نماز میخوند و نگاهش کلید شده بود روی دست لاک دار من.تو دلم خندیدم که بیچاره برو خدا رو شکر کن لاک صورتی زدم اگه هفته قبل بود و لاک قرمز داشتم که دهنت هم مثل چشات کلید میشد و همون ورد رو هم نمیتونستی بزنی به کمرت.

بعد از زیارت مامان شروع کرد به نماز خوندن :نماز زیارت ،نماز حاجت و خلاصه داشت کیف میکرد من هم رفتم وضو گرفتم و دلم خواست نماز بخونم(شاید توی عمرم به اندازه انگشتهای  یه دست هم تو جمع نماز نخوندم و اون چند بار هم بر میگرده به نماز جماعت های مدرسه و یه بار که از مدرسه برده بودنمون نماز جمعه) دوست ندارم راز و نیازم با خدا رو همه ببیند وحالا بگذریم چون اصلا موضوع صحبتم این نیست.

مامان بین خودش و یه خانم مسن و چاق برام جا نگهداشته بود؛بعد از نماز خانم چاق با لهجه ترکی با مزه ای اول گفت قبول باشه .بعد هم پرسید:

_ببخشید ها من فضول نیستم ...آما شما اول وضو میگیرید بعد لاک میزنی؟

_نه من همیشه لاک دارم.

_وا اونوقت وضو با لاک میشه؟

_خدا میدونه.

_آما تو رساله...

_خوب اونو بنده خدا نوشته! اصلا مگه شما موها تونو رنگ نمیکنی؟ خب وقتی غسل میکنی که آب به خود موهات نمیرسه؟

 هاج و واج نگاهم کرد میخواست چیزی بگه و نمیتونست.

صورتش خیلی مهربون بود نمیخواستم اذیتش کنم و گیج بشه گفتم:حاج خانوم(کلی کیف کرد)شما  راست میگی تو رساله نوشته. 

باذوق گفت:

_آره دخترم. خیلی هم خوبه که نماز میخونی آما خدا دوست داره ناخنها تو موقع نماز ببینه !!!!

بهش لبخند زدم و دیگه چیزی نگفتم.

خیلی خوشحال بود که منو امر به معروف کرده.موقع خدا حافظی هم بهم گفت هر وقت نماز خوندی دعام کن معلومه دلت پاکه. 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
ساناز

آخی.. خانم مهربون.. براش دعا کردم. هیچ آدابی و ترتیبی مجوی/ هرچه می خواهد دل تنگت بگوی خوبی زهرا جون؟ استاد آینده ی من؟[نیشخند]