پنتاگون يلدايی!

ديروز ديدم بارباماما منو هم دعوت كرده براي يلدا بازي ؛خيلي ذوق زده شدم!  تعارف كه ندارم با خودم فكر ميكردم منكه تو وبلاگ نويسي تقريبا  فنچ هستم به من نميرسه.

يه خرده ديره ولي به خاطر ذوق زدگي مفرط مي نويسم :

۱.از دروغ و دروغ گفتن خيلي بدم مياد و معمولا سعي ميكنم يه چيزي رو نگم تا اينكه دروغ بگم ولي از اونا هم نيستم كه ميگن واي ما اصلا بلد نيستيم دروغ بگيم  يا اينكه اگه دروغ بگيم سرخ ميشيم... امان اگه بخواهم دروغ بگم اونقدر خوب ميگم كه خودمم هم باورم ميشه !              سال دوم دانشگا ه كه بودم  براي درس آماراستادخيلي سختگيري داشتم   همه هم ميگفتن كه بيشتريا رو ميندازه؛ آمار هم پيش نياز ژنتيك بود و اگر ميافتادم كلي عقب ميموندم خلاصه امتحان بر گزار شد و فقط ۵ نفر پاس شدن! توقع نداريد كه من جزو اون ۵ نفر بودم؟؟!!!!چون تعداد افتاده ها ديگه خيلي زياد بود رئيس گروه از استاد خواهش كردند كه يه تجديد نظري بشه و  قرار شد اونايي كه جرات اعتراض دارند يكي يكي برند و تو اتاق استاد و باهاشون صحبت كنند؛  اصلا نميدونستم چي بگم ولي حتما ميخواستم صحبت كنم نوبت كه به من رسيد چشمم افتاد به انگشتري طلا سفيد كه مامان داده بودتش به من و منم ميذاشتمش دست چپم و مامان هم هميشه دعوام ميكرد... وقتي جلوي استاد نشستم از ترس و هيجان تقريبا ميلرزيدم.. و همين هم كمكم كرد و شروع كردم كه شرايط روحيم خيلي بده  و اصلا تمركز ندارم ...نامزدم  بعد از چند ماه نامزدي بدون دليل واضح نامزديشو با من به هم زده!..! اونقدر باورم شده بود كه زدم زير گريه..وسط گريه.. دلم به درسم و دانشگاه خوش بود...خلاصه كار به اونجا رسيد كه استاد  خيلي جدي شروع كرد به دلداري من و حتي گفت اون پسره لياقت دختري مثل تو رو نداشته..وقتي اومده بودم بيرون تا يه ربع هنوز گريه ميكردم.. من با ۱۲ پاس شدم و استاد هم از اون روز به بعد هر وقت منو تو راهرو ميديد از حالم ميپرسيد و دوستام هم كه از هيچي خبر نداشتن چشماشون گرد ميشد.

۲.يه مدت يه وبلاگ  ديگه داشتم و با يه اسم  پسرونه توش مينوشتم! وقتي ا ز خاطرات بچگي خودم مينوشتم چون همش تو كوچه با پسرا بازي ميكردم واسم راحت بود ولي خاطرات سن بلوغ به بعد ديگه قضيه جدي شد و واقعا سخت و منم مجبور بودم از خاطرات و حرفاي پدرام و داداشام كش برم و بنويسم.به وبلاگهاي ديگه هم سر ميزدم و با اسم پسرونه ام براشون نظر ميذاشتم ولي يه بار كه براي يكي از دوستام نظر نوشتم گويا نظرم يه خرده خودموني شده بود داداشش كلي برام شاخ و شونه كشيد و لات بازي درآورد!

۳.وقتي ۵ سالم بود با مامان و بابا رفته بوديم مشهد عروسيه يكي از دوستاي بابا.قرار بوداول خونه نهار بخوريم و بعد بريم تالار براي عقد و عروسي. يه حاج خانم پيري هم بود كه نميدونم كي بود و همش به من  چش غره ميرفت (فكر ميكنم خيلي وسواسي بود از اون وسواسهايي كه فكر ميكنن همه چيز و همه كس نجس هستن مخصو صا بچه ها) حاج خانوم بنده خدا رفت تو اتاق كه نماز بخونه  منم ديدم كليد رو دره و  درو قفل كردم. به همين سادگي حاج خانوم بنده خدا تا شب مونده بود تو اتاق قفل شده .بابا خوب به من چه من بچه بودم بزرگترا رو بگو كه تا آخر شب نفهميده بودن حاج خانوم نيست!

حاج خانوم قول ميدم واست فاتحه بخونم؛ ببخشيد خب؟

۴.يه وقتايي كه كم هم نيست؛ احساس ميكنم همه رو خيلي دوست دارم همه آدمارو!دلم واسه همه تنگ ميشه .احساس دوست داشتنم به اونايي كه بهم نزديك هستن اونقدر زياد ميشه كه حتي از ابرازش ميترسم!

۵.اصلا دوست ندارم با كسي قهر كنم؛اون چند باري هم كه  قهركردم يا يادم رفته يا  وقتي طرف رو ديدم خنده ام گرفته!

ميخواستم اين دوتاي آخر رو هم از شاهكارهام بنويسم ولي شماها ميگفتين عجب موجود خبيثي! پس از خوبيام هم نوشتم! 

اينا يي رو كه دعوت ميكنم  بعضي هاشون قبلا دعوت شدن ولي منم دوست داشتم دعوتشون كنم شايد قبول كنند:

معصومه ناصري ؛ عباس معروفي ؛مسعود بهنود ؛  رازنو  و خروسك  و مهرانگيز كار و مسيح علي نژاد .

ميدونم ۷ تا شد؛خب شد که شد.

/ 8 نظر / 11 بازدید
تينا

کاری که تو ۵ سالگی کردی خيلی با مزه اس! منم شبيه اينکارو کرده بودم

فربد

اين دو تا آخری هم اگه نمی نوشتی بازم خبيث نبودی

ستاره

چه دروغگوی ماهری! جدا از شوخی نقاشيهات واقعا زيبا هستند.موفق و شاد باشی.

حضور

سلام مطلب بسيار جالبی بود وهر ۵ مورد يکی از يکی بامزه تر !!! ضمن اينکه خيلی هم احساس توی نوشتن داشتيد و فضاها کاملا قابل لمس بود. ( انها رو گفتم که به اين نتيجه برسم : اگه در وبلاگ نويسی خودتون رو فنچ ميدونيد پس به شدت شکسته نفسی کرديد.) موفق باشيد

امير

نوشتهاتون خيلی با نمکند.منم با حضور موافقم

سحر

سلام دوست عزیز، اگه میخوای چیزی شبیه تبلیغات Google اما به فارسی توی وبلاگت بگذاری و از این راه هم درآمد داشته باشی و هم سایتت یا هر چیز دیگه ای را در بقیه سایتها معرفی کنی تا بازدیدکننده هات زیاد بشن، یه سری به سایت ads.blogabzar.com بزن. کافیه وبلاگت در روز بیشتر از 10 بازذدیدکننده داشته باشه. یادت نره بعد از ورود به سیستم، کد HTML شون را توی سایتت بگذاری تا برات اعتبار تولید کنه. وگرنه بعد از چند روز اعتبارت تموم میشه و آگهی هات دیگه پخش نمیشن. اگه هم بلد نیستی این کار را بکنی میتونی قالب وبلاگت را براشون میل کنی تا خودشون برات انجام بدن - فعلا که خوب راه می آن :) فقط لطفا موقع ثبت نام، در قسمت نام معرف بنویس: sahar1986 یه سری بشون بزن و امکاناتشون را ببین. ضرر نداره :) قربانت سحر