همشاگردی

هیچ کدوممون دوست نداشتیم تو چشم همدیگه نگاه کنیم ،مثل دو تا غریبه با هم سلام و علیک سردی کردیم و انگار نه انگار که چند سال قبل دوتا دختر دوازده ساله بودیم که تو حیاط راهنمایی غفاری دنبال هم میدویدیم و دزد و پلیس بازی میکردیم ...نمیدونم چی اونو به اینجا رسونده بود ؛کاش  ندیده بودمش و  تصویری که ازش تو ذهنم داشتم همون دختر  مو مشکی  خندان و بلایی بود که باهاش آب بازی میکردم نه زنی با موهای زرد کرده و ابروهای تتو شده که منتظر مشتری کنار خیابون ایستاده...

/ 2 نظر / 3 بازدید
آرش

در لحظه شکفتن ما باران می آمد تو بودی من نیز آماده دیدار تو آماده احساس حضور تو در باغچه خاطره های سبز عشق می شدم