صورتی- خاکستری


فروغ

دبيرستان که می رفتم دبير ادبيات خيلی خوبی داشتيم ؛اينکه ميگم خوب از همه نظر :خوب درس ميداد ،با بچه ها دوست بود، خيلی مودبانه و با احترام با ما برخوردميکرد و از همه مهمتر :به لباس پوشيدنش اهميت ميداد(توی اون سن و تو اون شرايطی که ما دبيرستان ميرفتيم و صبحهادم در از کِش مقنعه گرفته تا رنگ جورابمون که مبادا رنگی باشه بررسی ميشد ، ديدن آدم مرتب و خوش لباسی مثل اون موهبتی بود!) مانتو -شلوار و کيف و کفش" خانوم امامی " هميشه با همديگه هماهنگ بودند و هميشه بوی خوب ميداد.             هر کس می تونست آخر وقتهای کلاس شعری رو که دوست داره بياره و سر کلاس بخونه،من جزو شاگردايی بودم که هر هفته شعر ميخواندم بيشتر وقتها هم از شاملو و سهراب سپهری.يه شب با کلی ذوق شعر تولدی ديگر، فروغ رو چند بار خوندم تا برای فردا سر کلاس تپق نزنم و با احساس بخونم..ولی فرداش سر کلاس همين که خانوم امامی فهميد شعری که ميخوام بخونم از فروغه ؛ خيلی عصبا نی شد !واقعا تا اون موقع عصبا نتش رو اون جوری نديده بوديم !دقيقا يادمه که با صورتی بر افروخته چطور داشت راجبه شخصيت و شعرای فروغ حرف ميزد.اون جلسه تا آخر وقت و  جلسه بعد تا می تو نست از فروغ بد گفت!حتی رفته بود سر کلاسهای دیگه هم راجبش حرف زده بود !

پیوست:چرا اگه یه زن بخواد راجبه احساساتش بگه تابو میشه؟


sorati