صورتی- خاکستری


جشنواره

وقتی کوچیک بودم دوران دبستان و راهنمایی ،بهمن ماه که میرسید با کلی ذوق و شوق مشغول تمرین سرود و تاتر و درست کردن روزنامه دیواری ویا تزیین کلاس برای مسابقه قشنگترین کلاس با دوستام بودم و چه حالی میداد که مثلا وسط زنگ ریاضی _خانم باقری از دفتر با نامه می اومدند دنبالمون که فلانی و فلانی تمرین تاتر دارند با اجازه شما... وما با لبخندی موذیانه (چون میدونستیم مجبوره اجازه بده)همینکه از در میرفتیم بیرون همو بغل میکردیم و میپریدیم بالا وپایین!
چند سال بعدش بهمن ماه برام مساوی شد با جشنواره ؛البته هیچ وقت جشنواره رو حرفه ای نبودم، ولی شده بود روزهایی که به خاطر دیدن یک فیلم چندین ساعت توی صف ایستاده بودم و بعدش هم طبق عرف جشنواره ای کلی دوست و آشنا پیدا کرده بودم!

ولی یک چیزی همیشه برام قشنگ بوده اون هم سرودهای انقلابی هست مثل ایران ایران ( دو سه سال پیش یه دفعه پخشش قطع شد ولی بعد فهمیدند که نه!باید پخش بشه) اشک به چشمام میاره از این همه شور و احساسی که وجود داشته و چی شده...
توی وبگردیهام به نامه اعتراض سرگشاده ای از"اصغر فرهادی"(فیلمساز) رسیدم ،اینجا قسمتی از نامه رو که از ته دل " آمین " گفتم رو میارم.نامه کامل رو میتونید از سایت رادیو زمانه بخونید:

از خداي بزرگم كه خداي همه است و نه فقط خداي جمعي قليل، براي آنها كه مي‌انديشند همه حقيقت نزد ايشان است، آنها كه خدا را فقط مال خود و هم‌راي‌هايشان مي‌پندارند، آنها كه همه چيز را از زاويه تنگ سياست مي‌نگرند، آنها كه برگرده مظلوم دين سوارند و پياده‌ها را بي‌دين مي‌دانند، از خداي مهربانم سه خواسته دارم:

 

اول به آنها عمر دراز بدهد، آن‌قدر دراز تا بمانند و روزي بفهمند حقيقت بزرگتر از آن است كه فقط نزد جمع قليلي بماند كه اگر بماند يعني كوچك است و خرد و خردي دور از خرد و حقيقت.

 

دوم حافظه درازمدت‌شان تا انتهاي عمر در سلامت باد تا اگر روزگاري فرزندانشان درباره گذشته‌شان پرسيدند، يادشان بيايد چه كرده‌اند.

 

سوم، صداقت؛ كم نيستند كساني كه روزگاري بر اين مسندها نشسته بودند و الان به اقتضاي زمانه به صندلي ديگر تكيه داده‌اند و همه آنچه را كرده‌اند يا كتمان مي‌كنند يا توجيه.


sorati