صورتی- خاکستری


لباس پادشاه

كوچيك كه بودم چند تا كتاب قصه داشتم ، از اونايي كه جنس ورقاش مقوايي و ضخيم بود : پرنده آبي ، سيندرلا و تامبلينا : بند انگشتي ؛ تصاوير اين كتابها نقاشي نبود در واقع عكسهايي بود كه از عروسكهاي خيلي قشنگ گرفته شده بود. موها كاموايي بود و لباس عروسكها از پارچه هاي زرق و برق دار و رنگي .يه كتاب ديگه هم داشتم كه اسمش يادم نيست، از همون سري كتابها . داستان اينطوري بود كه دو نفر از شهري دور به شهر قصه ما ميان و به اسم دوختن لباسي براي پادشاه كه ميتونه آدماي ابله رو از عاقل جدا كنه كلي پول و طلااز پادشاه ميگيرند.اونا ميگند كه هر كس نتونه اين لباس رو ببينه احمقه! ماهها طول كشيد تا لباس آماده بشه و روزي رسيد كه قرار بود پادشاه با لباسش بياد بين مردم تا همه لباسش رو ببينند و در واقع عاقل ها هم از احمق ها جداشند .ولي در واقع لباسي در كار نبود و پادشاه لخت بود ولي هيچ كس چيزي نميگفت و همه چيز به ظاهر خوب پيش ميرفت؛ تا اينكه بچه اي كه بالاي درخت بود ميزنه زير خنده و ميگه هووو ........ پادشاه لخته !

تا حالا تو جمعي بوديد كه راجع به فيلمي صحبت كنند و به به و چه چه بگند كه در واقع اصلا سر و ته نداشته و شما فكر كرديد لابد فيلم خيلي سنگينه و شما نميفهميدش!؟ رفتين به نمايشگاه نقاشي كه كلي به ظاهر روشنفكر دور يه تابلويي رو گرفته باشند كه فقط چند تا لكه روش باشه واونا با آب و تاب راجع به رهايي انسان از خود و نوعي از خود بيگانگي و تداخل مدر نيسم و عرفان.... بگند؟تا حالا تو مجلسي بودين كه توش راجع به تعاليم ديني و مقدسات جوريكه خودشون دوست دارند حرف بزنند يا يه واقعه تاريخي رو طوري تعريف كنند كه انگار خودشون اونجا بودنند ؛و دل حاضرين بيشتر ريش بشه؟تا حالا تو جامعه اي بودين كه هر چيز واضحي تكذيب ميشه و هر چيز عجيب و دروغي تائيد؟....



sorati