صورتی- خاکستری


مهموني آخرهفته

يكي از همكار هاي پدرام ديشب مارو دعوت كرده بود براي تولد دختر 5 ساله اش.بعد از كلي اينور اونور كردن و بريم نريم تصميم گرفتيم كه بريم انگيزه مون هم اين بود كه خوب عسل و پيمان هم هستند و چهارتايي بهمون خوش ميگذره!
حالا مهموني : وقتي ما رسيديم داشتند كادو هارو باز ميكردند و اونقدر جمعيت زياد بود كه به غير از آقاي همكار پدرام كسي متوجه ورودمون نشد حتي خانوم آقاي همكار بعد از30 دقيقه ما رو ديد و خوشامد گفت!دختر بچه اي كه تولدش بود تمام مدت باز كردن كادوها كه به دليل جمعيت زياد و كثرت مدعوين زياد بودند به جاي ذوق كردن پاهاي مامانشو بغل كرده بود و بي وقفه ار ميزد و مامانش بي خيال و با ذوق فراوون كادوهارو پاره ميكرد و دنبال كسي ميگشت كه كادو رو آورده! بعد هم كه كادوها تموم شد بااولين آهنگ جينگولي همه ريختند وسط و حالا نرقص كي برقص.سن بالا   متاهل مجرد     تازه عروسها كه با مش و طلاهاي آويزون كردشون معلوم بودند  خانوماي حامله   بزرگاي فاميل كه سنشون از 70 به بالا بود  دختر و پسر هاي فنچ و قناري.... تو فاميل كسي نمونده بود كه دعوت نشده باشه. همه يا ميرقصيدند يا با ذوق دست ميزدند حتي چند تا خانوم چادري مجلس هم با لبخند رقصنده ها رو تشويق ميكردند.فكر كنم اين وسط  فقط دختر كوچولويي كه تولدش بود بهش خوش نميگذشت و ما چهارتا!
اين وسط عسل هم يه خانوم مسن رو ديد كه خيلي شبيه مادر بزرگش بود  كه چند ماه پيش فوت كرده و زد زير گريه خلاصه بعد از يه ساعت پدرام و پيمان رسما" از ما عذر خواهي كردند براي مهموني!قرار شد شامو كه دادند خداحافظي كنيم.
نتيجه اخلاقي اينكه وقتي بچه نداريم و دعوت ميشيم براي تولد بچه كسي كه باهاش نزديك نيستيم حتما بايد شك كنيم و نريم.چون ميتونه يه جور شب نشيني باشه براي جمع كردن كادو و ريختن قرهايي كه ماهها تو كمر مونده بدون در نظر گرفتن بچه حيوونكي و مهمونايي مثل ما!

sorati