صورتی- خاکستری


استاد سياوش حسين کسرايی

از در که وارد میشدی اول بوی قهوه و سیگار بود که بهت خوشامد میگفت و بعد خود استاد بود که میو مد پیشواز.عادت داشت هم پیشواز میومد هم بدرقه مي كرد.  برای همه .

باصراحت ؛ ساده و بي غش بودند ؛مثل خود آبرنگ .هميشه ايستاده كار ميكردند ؛ قلمو در دست راست و سيگار دست چپ : دو عضو هميشه حاضر.

من كه تا قبل از آشنايي با استاد فقط گل و بلبل ميكشيدم  ياد گرفتم كه با آبرنگ هم مي شه به غير از گل و منظره كشيد البته هنوز خيلي راه هست ولي حداقل فهميدم اگه تو ذهنم مثلا يه صورت ميبينم دليلي نداره حتما خوش قيافه باشه ؛آن داشته باشه بسه!

                       

(برج كبوتر از مجموعه يادداشتهاي جاده ابريشم ۱۳۷۹ آبرنگ روي كاغذ ۳۰ در ۴۰ )

 خودشون تعریف می کردند که حدود۲۰ سال   با رنگ و روغن كار ميكردند تا يكروز كه اسباب كشي داشتند  به طور كاملا اتفاقي؛( چون سه پايه و وسايل رنگ و روغن خيلي دست و پا گير ه و  براي اينكه استاد عادت داشتند در هر شرايطي كار كنند و خانمشون هم ناراحت بوده که آخه تو این شرایط و نقاشی...) تصميم مي گيرند يكي دو روز با آبرنگ كار كنند؛ يكي دو روز تبديل ميشه به سالهاي طولاني  تا آخر عمرشون. همون صراحت وبي پيرايگي آبرنگ استاد رو جذب كرده بود که فکر میکنم بیربط با خصوصیات خودشون نبود واینطوری میتونستند بهتر حرفاشون رو با نقاشیشون بیان کنند. ابزاري كه به دور از رنگ روي رنگ گذاشتنهاي رنگ و روغن زلال و شفافه.

(خان؛۱۳۶۷ ؛ آبرنگ روی کاغذ؛ ۳۰ در ۴۰)

انسان ؛ در گيري ها و عشق ها و دغدغه هاش موضوع اصلي كارهاي استاد هست. با وجود ناراحتي نادري كه استاد داشتندو بلند كردن كامل سر براشون واقعا سخت و حتي غير ممكن بود  وبا اینکه حرفاشون و صداشون به تنهایی اونقدر گیرا بود که ارتباطی که باید ؛ بوجود میاومد ولی بازسعي ميكردند وقتي با كسي صحبت ميكنن نگاهش كنند. چیزی که خیلی از آدما بهش توجهی ندارند مخصوصا اگه تو نظر خودشون کسی هم شده باشند. پرنده تو خیلی از کارهاشون حضور داشت همون مرغ آشنای گل و مرغهای مینیاتوری ؛ نشانه ای از آزادی و معصو میت.

کارهاشون هم مثل زندگیشون پر از درد بود ولی اینو هیچ وقت به غیر از آبرنگ  جور    دیگه ای نمی گفتند.از روز مرگیهای این دنیا خیلی دور بودند.وقتی میرفتم پیششون با کلی انگیزه برای نقاشی و  تجربه زندگی بر میگشتم.همیشه منو تشویق می کردند که ذهنی کار کنم حتی اگر دارم منظره می کشم اونو تو ذهنم ببینم اونطوری که دوست دارم باشه و اگر از روی عکس کار میکنم اجزاء رو تو فضای ذهنم طوری بچینم که فقط متعلق به خودم باشه اونوقت کارم میتونه با بقیه ارتباط برقرار کنه.

راستش وقتی برای اولین بار میخواستم برم پیش استاد تقریبا همه دوستای نقاشم   می خواستند پشیمونم کنند دلیلشون هم این بود که ناراحتی و خصوصیات استاد طوریکه نمی تونم چیزی یاد بگیرم و روحیه ام کسل میشه! ولی من اونقدر تحت تاثیر یکی از کارای استاد که تو  کاخ نیاوران دیده بودم قرار گرفته بودم که این حرفا اصلا برام مهم نبود.شماره استاد رو ازموزه هنر های معاصر گرفتم و وقتی برای اولین بار دیدمشون میدونستم خالق اون اثری که دیده بودم می باید یه همچین شخصیتی داشته باشه.

افتخار اینو داشتم که از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۲ که از پیشمون رفتند شاگردشون باشم.


sorati