صورتی- خاکستری


مرگ

هیچ وقت از اینکه بمیرم نتر سیدم حتی وقتی که  نزدیکترین لحظه زندگیم بهش بودم و داشتم از کوه پرت میشدم و آرش تاجیک کشیدم بالا ! از اینکه ناقص بشم و یه جا بمونم میترسیدم ولی نه از مردن . همیشه تصورم از مرگ ، مردی است خوش قد و بالا و خوش قیافه که توی تاریکی و خیلی راحت و بی خیال ایستاده و شبیه هیچ کدوم از مردهای خوش قیافه ای که میشناسم نیست و چون همیشه تو تاریکی بوده اجزا صورتش برام واضح نیست ؛ ودکا میخوره و احتمالا گلوش رو میسوزونه و منو تماشا میکنه!                 این تصور  از تو شعر های سهراب  و تقریبا از وقتی سیزده چهارده ساله بودم برام شکل گرفته. 

...

مرگ مسئول قشنگی پرشاپرک است

مرگ گاهی ریحان میچیند

مرگ گاهی ودکا مینوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

وهمه میدانیم   ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است*  .

...

خیلی وقتها شده مرگم رو  و چگونگیشو تجسم کردم و نترسیدم و حتی وقتهایی بوده که فکر کردم خیلی راحت و همین الان میتونم بمیرم  ولی همیشه  ازبعدش و از ناراحتی زیاد کسانی که دوستم دارند ناراحت شدم ،چون برای خودم همیشه مرگ عزیز ترینهام بدترین چیز ممکنه.هر وقت به مجلس ختمی برم یا یکی از اقوام فوت کنند هیچ چیز نمیتونم بگم ،همه کلمه ها برام بی معنی هستند و هر حرفی به نظرم  کوچیک و مضحک میاد.

تو یک ماه گذشته با فوت زن عمو و دایی مامان که خیلی دوستشون داشتم این فکر مرگ  اطرافیان مثل دوسال پیش که عمو جون و دو تا از عمه هام با فاصله یک ماه از هم فوت کردند خیلی اذیتم میکنه و با هر زنگ تلفن صبح زود یا دیر وقتی از جا میپرم و  شبها توخواب حرف میزنم.

                                                               *از شعر "صدای پای آب" سهراب سپهری


sorati