صورتی- خاکستری


دختر گیت!

مگه من میتونم کم حرف باشم؟دق میکنم! البته همچنان شنونده خوبی هستم.(با توجه به پست قبلی)

چند روز پیش که  تو قفسه کتابها ی خونمون دنبال کتاب "عقاید یک دلقک" میگشتم،یه کتاب پیدا کردم که نخونده بودمش و کلی هم ذوق کردم!یادم اومد نمایشگاه کتاب دو سال پیش ار غرفه انتشارات روشنگران و... خریدمش:"عروسی خاله و... "نوشته "ویدا قهرمانی" با مقدمه ای از "گلی امامی".کتاب من چاپ دوم هست در اسفند هشتادو چهار که چاپ اولش مال شهریور همون سال بوده.

خاطرات واقعی  شصت هفتاد سال پیش که از زبان یه دختربچه نقل میشه که الان خانوم قهرمانی هستند،کسانی مثل من که کتابهای "گلی ترقی "رو دوست دارند  از این کتاب هم حتما خوششون میاد  مخصوصا که بعضی عادتهاو رفتارهای تهرانیهای قدیم هم تو کتاب هست و چیزهای کم رنگی از جنگ دوم جهانی و آلمانها و روسها که یه بچه چهار پنج ساله یادش میمونه و براش مهمه .

بعضی خاطرات که تو چند تا داستان تکرار شده اند  مثل روشن کردن اجاق برای آشپزی و برنج دم کردن و... اگر حذف میشدند خیلی بهتر بود ولی اینکه خاطرات از زبان یه دختر کوچولو هست و چون با فکر و برداشت اون از اتفاقات نوشته شده و باید کشف کرد که قضیه چی بوده خیلی قشنگه.من از داستان "بی بضاعت" بیشتر از همه خوشم اومد و کلی موقع خوندنش خندیدم مخصوصا سر "دخترگیت"(چون شیطون بوده و از بلندی میپریده بابای مدرسه بهش میگفته نپر دختر گیت می ریزه بی آبرو میشی و اون هم میخندیده و فکرمیکرده بابای مدرسه به گندم و شادونه ایه که تو جیباشه و موقع پریدن میریزه بیرون میگه دختر گیت!نقل به مضمون)

 


sorati

...

اونقدر دیر به دیر می نویسم که وقتی تصمیم به نوشتن میگیرم کلی موضوع به ذهنم هجوم میارند و بیشتر وقتها هم هیچ کدوم رو نمینویسم !

خیلی وقتها به خودم گفتم چه کاریه اصلا بگذارمش کنار ولی واقعیت اینه که نوشتن رو دوست دارم و از اینکه بقیه وبلاگم رو بخونند کلی احساس زنده بودن میکنم.

  راست راستش اینه که هنوز نمیتونم تو نوشته هام خودم باشم و راحت بنویسم؛ از رل بازی کردن هم خیلی بدم میاد چون همیشه تو زندگیم بد یا خوب خودم بودم و نظرم رو گفتم و شاید خیلی وقتها رک بودنم بعضی ها رو رنجونده باشه ؛به هر حال چون میخوام ادامه بدم باید با خودم کنار بیام مخصوصا که میخوام سایتم رو راه اندازی کنم(البته اگر طراحی که با سلیقه ام جور دربیاد پیدا کنم ).

یه هفته ده روزیه که کم حرف تر شدم و بیشتر شنونده  خوبی هستم در ضمن دارم سعی میکنم باخودم کنار بیام که بیشتر اطرافیان من و پدرام رو به شکل دستگاه تولید بچه پرتابل میبینند و مدام راجب زمان وقوعش!!ازمون میپرسند!

خدارو شکر چیزهایی که منو سر شوق بیاره و باعث باشه خوشحال باشم خیلی زیادند،این هوای پاییز هم که حرف نداره.چند روزیه صبح ها میرم پیاده روی اگه امکانشو دارید واقعا صبح های پاییز رو از دست ندید.

این نقاشی آبرنگ رو سوم شهریور(روز قبل تولدم)و با حال و هوای جزیره زیبای کیش و ذهن خودم کشیدم.رنگهای گرمشو که با آبی پروس دریا تضاد داره خیلی دوست دارم.

 

                                                 تابستون


sorati

پاییز

برای همه کسانی که هوای پاییز و رنگارنگی برگها رو دوست دارند.

رسیدن یه پاییز دیگه مبارک! 

                                                        باغ ملی

آبرنگ ،کار پارسالمه.

راستی این صدمین پستمه!


sorati