صورتی- خاکستری


روز خوب بارونی


بالاخره بارون پاییزی اومد ،هر چند با تاخیر ولی احساسات من یکی رو که کلی تلطیف کرد!            با بوی خاک بارون خورده یاد کلی چیزای خوب خوب افتادم  ؛ آهنگ " بوی موهات زیر بارون " رو زمزمه کردم، برای خودم جایزه یه دسته بزرگ گل نرگس خریدم و با عطرشون مست شدم ،توی بارون راه رفتم و پامو توی چاله های پر شده از آب گذاشتم .رفتم توی پارک و آدمها رو نگاه کردم ، بعد هم با لباسهای خیس اومدم خونه یه لیوان چای داغ خوردم و از نرگسام نقاشی کشیدم .
خدا جون دوست دارم که بهم این احساس رو دادی تا از چیزای خیلی کوچیک هم خوشحال بشم (هر چند که بارون کم چیزی نیست).

sorati

...


حالمون خوبه، روزهای پاییزی میآیند و میروند ،تند تند مثل رهگذری که از سوز و سرما خودشو جمع کرده و تند تند قدم برمیداره و به اطرافش هم توجه ای نداره و به برگهایی که دارند زیر قدمهاش هیاهو میکنند...
تو هوای بارون زده نفس میکشیم ، بدون اینکه لذت ببریم ؛ ما زنده ایم :غذا میخوریم ،میخوابیم و همه کارهای لازمه رو انجام میدیم . ما زنده ایم ولی فکر میکنم یه خورده" زندگی کردن "یادمون رفته باشه.

sorati

آن روزها رفتند

Image and video hosting by TinyPic" />
....
آن روزها رفتند
آن روزهای جذبه و حیرت
آن روزهای خواب و بیداری
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر جعبه سر بسته گنجی را نهان میکرد
هر گوشه صندوقخانه ،در سکوت ظهر،
گویی جهانی بود
هر کس ز تاریکی نمی ترسید
در چشمهایم قهرمانی بود
.....
آن روزها رفتند
آن روزهای خیرگی در رازهای جسم
آن روزهای آشنایی های محتاطانه،با زیبایی رگ های آبی
دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا میزد
یک دست دیگر را...
وعشق،
که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو میکرد
....
آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید میپوسند از تابش خورشید پوسیدند
وگم شدندآن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیا هوی خیابانهای بی برگشت.
ودختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد،آه
اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست


پیوست:این نقاشی رو با  حال و هوای شعری از فروغ فرخزاد که اینجا قسمتیش رو نوشتم کشیدم.


sorati

همشاگردی

هیچ کدوممون دوست نداشتیم تو چشم همدیگه نگاه کنیم ،مثل دو تا غریبه با هم سلام و علیک سردی کردیم و انگار نه انگار که چند سال قبل دوتا دختر دوازده ساله بودیم که تو حیاط راهنمایی غفاری دنبال هم میدویدیم و دزد و پلیس بازی میکردیم ...نمیدونم چی اونو به اینجا رسونده بود ؛کاش  ندیده بودمش و  تصویری که ازش تو ذهنم داشتم همون دختر  مو مشکی  خندان و بلایی بود که باهاش آب بازی میکردم نه زنی با موهای زرد کرده و ابروهای تتو شده که منتظر مشتری کنار خیابون ایستاده...

sorati

شیطون


- با اینکه دو ماه و چهار روز از تولدم میگذره هنوز دارم هدیه میگیرم و این خیلی خوبه! تقریبا از یک هفته مونده به تولدم کادوها شروع شدن ؛چون مامان و سعید داشتن میرفتند مسافرت یه هفته زودتر هدیه تولدم رو دادند و دستشون هم چقدر خوب بود چون از اون موقع تا حالا هر هفته یا در شرایط کسادی هر دوهفته  از دوستام و فامیل کادو گرفتم !

_ مجله" شهروند امروز" این هفته یه پرونده داره راجب به ابلیس یا همون شیطان .تو یکی از مقاله ها بود فکر کنم گفته شده به اندازه آدمها "راه هست برای رسیدن به خدا"نه   ،شیطان هست و هر آدمی برای خودش یه شیطان داره که همش هم مشغوله و وسوسه اش میکنه...یاد یکی از شاگردای کوچیکم افتادم.چند سال پیش تو یه خانه فرهنگ با بچه های 6 تا 8 سال نقاشی کار میکردم،هر دو سه جلسه یه بار براشون راجب به یه موضوعی حرف میزدم و اونا هم نظراشون رو میگفتند و بعد هر کس اون چیزی رو که تو ذهنش اومده بود رو نقاشی میکرد.یه جلسه چون پدر بزرگ یکی از بچه ها تازه فوت کرده بود راجب به بهشت صحبت میکردیم که یکی از پسر ها که خیلی هم بازیگوش بود  و6 سال داشت گفت : خانووم نمیدونم چرا شیطون همش میره تو جلدم و میگه کارای بد بکنم ولی من دیروز حرفشو گوش نکردم!
پرسیدم مگه دیروز بهت چی گفت؟
_با   بابام تو ماشین داشتیم میرفتیم ؛ یه دفعه شیطون بهم گفت موبایل باباتو از پنجره پرت کن بیرون!!!....ولی من حرفشو گوش ندادم!


sorati

شکلات تلخ

تقریبا یه ماهی میشه که کتاب" مرشد و مارگریتا" رو دست گرفتم و دارم میخونم و مثل بقیه کتابهای نویسنده های روسی که قبلا خوندم خیلی کند پیش میرم، دوست دارم بین فصلهایی که میخونم حداقل یه روز فاصله بدم و کارهای پروفسور ولند ،گربه چاق و مرد پیچازی پوش با همه مردم واومدن پوتین و رفتن لاریجانی و احمد ی نژاد و چای و نمیدونم چطوری ایرانی بودن برنده جایزه نوبل ادبی رو تو ذهنم مرور کنم به اضافه اینکه بهم گفته شده کارام(یعنی نقاشیهام)چون فروش نخواهند رفت بهتره زمانی رو که برای نمایشگاه من در نظر گرفته شده بود رو بدیم به کسی که کاراش خریدار داره ،بیشتر و بهتر درک کردم که اصلا چرا پرفسور ولند نفوذش رو از یه جای هنری و با اجرای نمایش شروع کرد!

در این مدت دوتا کتاب کوچوکو (از نظر قطر)هم خوندم یکیش" بازی عروس و داماد"نوشته بلقیس سلیمانی هستش.کتاب 102 صفحه داره ولی با 63 داستان!شاید بشه گفت 63 تا " حکایت " یا یه تکه کوچیک شکلات تلخ چون بعضیهاشون فقط چند خط هستند ولی خیلی اثر گذار :مثل همون شکلات تلخ!
دوتا از اونارو براتون مینویسم :

ارقام
رئیس جمهور از تلویزیون،درآمد ناخالص ملی را با احتیاط تمام اعلام کرد.رئیس بانک مرکزی روی دسته مبل کوبید و گفت باز هم اشتباه کرد،هشت سال است اشتباه می کند.زن از آشپزخانه داد زد:خودت را ناراحت نکن!مگر این هشت سال کسی فهمیده یا اعتراض کرده؟ رئیس بانک مرکزی گفت:حرف این چیزها نیست،باید تمام ارقام را دوباره عوض کنیم.

جان آدمها برابر نیست
وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، همه ی خشمش یک جا فرو نشست. زن پزشک، زیبا،خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود.همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید.در پاسخ دیگران گفت:جان آدمها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او ،این مردک را بکشند.همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت.

sorati