صورتی- خاکستری


بهشت و جهنم


دلشاد * دلش گرفته بودولی با خصوصیتی که داره جوری داشت برام تعریف میکرد انگار یه شوخیه!
_دیروز چون حالم خوب نبود یه کم زودتر از بانک در اومدم ؛  تا رسیدم ایستگاه، اتوبوس رسید   و سوار شدم ،یه جا  رو صندلی جلو که روبروی جای مردونه است خالی بود ،با خودم گفتم چه خوب هم اتوبوس اومده هم جا داره ؛خلاصه نشستم و تو فکر بودم ... یه وقت صداشون توجه ام رو جلب کرد ،دو تا دختر چادری بودند که روبروی من پشت به مردونه تکیه داده بودند به میله ها  و داشتند  راجبه دنیا و آخرت من  و خودشون حرف میزدند!!!
یکیشون به اون یکی میگفت :وقتی "اینارو"میبینم میگم حتما " جای ماها تو بهشته!
اون یکی هم انگار  من یه موجود ناشناخته ام که از فضا اومدم و اون هم  از معدود دانشمندانی هست که از هویت و موجودیت من  شناخت پیدا کرده ،نگاهی به من انداخت و همینطور که داشت لبه مقنعه اش رو درست میکرد سرش رو با اطمینان تکون داد و گفت :منکه همش خدا رو شکر میکنم که ما جزء هدایت شدگان هستیم!!!
از اتوبوس که پیاده شدم تو شیشه اولین مغازه خودمو ورانداز کردم:یه دخترمعمولی دیدم که
 مقنعه اش وسط سرش بود و موهاش به صورت ژولیده از کناراش زده بود بیرون  معلوم بود اونقدر خسته است که حال نداره مرتبش کنه و لا اقل موهاشو دلبرانه بندازه بیرون ،تازه قرار بود تو آتیش جهنم هم بسوزونندش ولی همچنان یه لبخندی گوشه لبش بود!

*گفته بهش نگم دلشاد خانوم تا با وبلاگم غریبی نکنه.

sorati

سلام بووو


ماه رمضونی که به لطف سریالهای گوناگون! تقریبا هر روز تلوزیون "جمهوری اسلامی" نگاه میکردم دو تا آگهی بازرگانی(به شدت فارسی رو پاس داشتم)خوب دیدم ؛ چون هر دو تا آگهی  مال محصولات یه تولید کننده لوازم خانگی هست حتما کار یه نفر یا یه تیمه ، بعد از  مدتهاقدرت اثر یه آگهی خوب رو احساس کردم،چون اسم محصول کاملا تو ذهنم مونده.البته هنوز تا رسیدن به اونجایی که آگهیامون اونقدر تاثیر گذار بشه که مارو وادار به خرید یه جنس خاص بکنه خیلی راه داریم.

 فکر درست وخلاق،رنگهای شاد که درست انتخاب شده اند و به جا به کار رفته اند با چند تا دیالوگ ساده ، با لحنی دلنشین( که البته کمی شبیه سلام سوسیس مورچه خوار میمونه) ، بدو ن
ساز و آواز های بی معنی و بدون حضور آقایی با چشمهای ورقلمبیده یا چاق با سبیل هیتلری باعث شده که من این چند وقته به هر کی میرسم بگم  سلام بووو!
 دیگه خوب پختیم!!
_سلام بووو!               _ سلام باکتری!


sorati

بازی عشق


تقریبا از دوران راهنمایی که فیلمهای عشقولی هندی نگاه میکردم که توش دختر و پسر بعد از عاشق شدن دنبال هم میدویدند و آواز میخوندند دیگه دنبال این نبودم که فیلم عشقی یا رومانتیک ببینم. بعد ها هم فیلمهایی مثل تایتانیک که تقریبا همه دیدنش هم دیدم که توش اوج عشق با بوسه و بعد هم با... نشون داده میشه ویا حتی در فیلمهای دیگه ای که اصلا موضوع عشق نیست ولی در کنار موضوع اصلی قراره علاقه دونفر رو به هم ببینیم حتما یه صحنه تو فیلم وجود داره .اما تو فیلمهای ایرانی: تو قبل از انقلابیها که دست سازندگان باز بود "داش آکل " و "رگبار " هست که ماندگارند و تو فیلمهای بعد از انقلاب با اینکه کم نبوده فیلم به اصطلاح عشقی
( و البته دست سازندگان بسیار بسته در داشتن صحنه) هیچ کدوم یادم نمونده .
Image and video hosting by TinyPic" />
اما "علی نصیریان"
با بازی فوق العاده اش در سریال میوه ممنوعه نشون داد که میشه عشق رو بازی کرد و نهایت شوریدگی رو نشون داد و ثابت کرد اونقدر ها هم احتیاجی به نشون دادن صحنه برای قابل قبول کردن عمق عشق نیست.اون شوریدگی ،نگاههای عمیق و حرکاتی که خاص نصیریان  است ،در نقش حاج یونس عاشق ؛مطمئنن برای همیشه در حافظه ما خواهد ماند.

sorati

صدا های توی خاطراتم

_هوا دو نفره است!

_راستش الان دو سال میشه که از پدرم هیچ خبری نداریم .ما رو با کلی بدهی ول کرده و رفته!

_این لنزای مزخرفو درار میخوام چشای خودتو ببینم.

_مگه شما هم میگو میخورید؟؟!

_ عکس خاتمی رو که روی فرمون تاکسیش چسبونده بود نشونمون داد و با کلی ذوق گفت : اگه این بیاد همه چیز درست میشه...آخه من میشناسمش!!

_تو؛تو هم کتاب میخونی؟حتما فهیمه رحیمی!!!

_ میدونی پیش چند تا روانشناس رفتم؟فقط واسه اینکه فلانی ...مو دیده..وبغضش ترکید...

_با بیحوصلگی سرش رو بلند کرد و در جواب اینکه گفتم :کیفمو زدن و گواهینامم هم توش بوده. گفت :خوب به سلامتی! ولی وقتی شنید که : ایشالا واسه شما! چشاش گرد شد و انگار از خواب پریده باشه ، بدون هیچ حرفی کارم رو انجام داد!!

_فکراش ،کاراش ،حرفاش...همه چیزش رو دوست دارم.تا حالا با هیشکی اینقدر احساس نزدیکی نکردم.
-حق داری قیافش خیلی دوست داشتنیه!!!

_نرسیده به میدون کاج دوتا پسر جینگول واستاده بودند و با خنده داد میزدند : فقط اکبر شاه!
کمی جلو تر چند تا برادر لاغر با پیراهنهای روی شلوار خیلی آرام میگفتند: دکتر احمدی نژاد.


از دفتر خاطراتهای ده سال اخیرم!

sorati