صورتی- خاکستری


بدون واسطه

کوچیک که بودم وقتی مشکلی برام پیش میومد مامان و بابا بودند که حلال مشکلاتم بودند چون مشکلاتم در حد در اومدن پای عروسکم بود !

بزرگتر که شدم باز هم مامان و بابا بودند تا کمکم کنند ولی غصه  من عاشقیت با پسرای کوچه پشتی بود و من دوست نداشتم به کسی بگم جز دوستم سوسن.

بعد تر مشکلم رو با کمک خواستن از امامزاده صالح حل کردم: نذر میکردم و جواب میگرفتم.

بعد رسید به تسبیح صلوات ....

تا اینکه کم کم  یاد گرفتم مستقیم برم سر وقت خدا : بدون واسطه!

 یه مدت بود انگاری که یادم رفته یاشه خدا همیشه هست و همیشه که باهاش حرف زدم جوابمو داده واسه خودم  یله  و   ول  بودم تا اینکه یه اتفاقی افتاد تا دوباره تو دلم پیداش کردم.

خدا جون کمکم کن تا بد و خوب رو با هم اشتباه نگیرم .

 


sorati

ماسوله

ماسوله


sorati

آبرنگ خیس در خیس

1.یکی از لذت بخش ترین روشهای کار با آبرنگ  برام اینه که هر دو طرف کاغذ گرم بالای دست ساز رو با اسفنج خیس کنم و یا  اینکه کلا بگیرمش زیر جریان  آب و بعد رنگهای اصلی زمینه رو بذارم روی کاغذ  و صبر کنم تا توی هم رخنه کنند و با هم قاطی بشندو شکلهای قشنگ بسازند (happy accident)! البته اگر رنگها درست انتخاب نشده باشند و یا اینکه فقط کمی بیشتر با قلمو  روی کاغذ آمد و روند کنیم رنگهامون گل میشند و کاریش هم نمیشه کرد.بعد که به اصطلاح رنگها کمی خودشون رو گرفتند و رطوبت کاغذ کمتر شد بعضی ریزه کاریها اضافه میشند ولی نه تا اندازه ای که شفافیت و بکر بودن اولیه آبرنگ از بین بره.

                          آبرنگ خیس در خیس

 

2. خیلی وقتها   باید صبر کرد و  به زندگی این فرصت رو داد تا شکل واقعی اتفاقات رو معلوم کنه ؛خوبیش هم اینه که خوب یا بد همه دچار مرور زمان میشند و کم رنگ.


sorati

دو تا

. خیلی خوبه که این رنگها و کاغذ و قلمو وجود دارند؛

اصلا اینکه آدم برای خودش و فقط خودش یه دلمشغولی مثل ساز زدن،نوشتن ،نقاشی کشیدن یا هر چیز دیگه ای داشته باشه باعث میشه تو وقتهایی که احساس میکنه خیلی تنهاست و کسی نیست که فکر برهنه اش رو دوست داشته باشه یا حتی بفهمه ؛بتونه یه حس خوب رو مزه کنه.

 

.وقتی که بچه هستی فکر میکنی وقتی بزرگ شدم ال میکنم، بل میکنم، دنیا رو نجات میدم... ولی وقتی به اندازه کافی بزرگ شدی میفهمی اینکه بتونی کودک درونت رو همیشه شاد و فعال نگه داری خیلی مهم تره!

 


sorati

پاییز زیبا

پاییز


sorati

مرگ

هیچ وقت از اینکه بمیرم نتر سیدم حتی وقتی که  نزدیکترین لحظه زندگیم بهش بودم و داشتم از کوه پرت میشدم و آرش تاجیک کشیدم بالا ! از اینکه ناقص بشم و یه جا بمونم میترسیدم ولی نه از مردن . همیشه تصورم از مرگ ، مردی است خوش قد و بالا و خوش قیافه که توی تاریکی و خیلی راحت و بی خیال ایستاده و شبیه هیچ کدوم از مردهای خوش قیافه ای که میشناسم نیست و چون همیشه تو تاریکی بوده اجزا صورتش برام واضح نیست ؛ ودکا میخوره و احتمالا گلوش رو میسوزونه و منو تماشا میکنه!                 این تصور  از تو شعر های سهراب  و تقریبا از وقتی سیزده چهارده ساله بودم برام شکل گرفته. 

...

مرگ مسئول قشنگی پرشاپرک است

مرگ گاهی ریحان میچیند

مرگ گاهی ودکا مینوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد

وهمه میدانیم   ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است*  .

...

خیلی وقتها شده مرگم رو  و چگونگیشو تجسم کردم و نترسیدم و حتی وقتهایی بوده که فکر کردم خیلی راحت و همین الان میتونم بمیرم  ولی همیشه  ازبعدش و از ناراحتی زیاد کسانی که دوستم دارند ناراحت شدم ،چون برای خودم همیشه مرگ عزیز ترینهام بدترین چیز ممکنه.هر وقت به مجلس ختمی برم یا یکی از اقوام فوت کنند هیچ چیز نمیتونم بگم ،همه کلمه ها برام بی معنی هستند و هر حرفی به نظرم  کوچیک و مضحک میاد.

تو یک ماه گذشته با فوت زن عمو و دایی مامان که خیلی دوستشون داشتم این فکر مرگ  اطرافیان مثل دوسال پیش که عمو جون و دو تا از عمه هام با فاصله یک ماه از هم فوت کردند خیلی اذیتم میکنه و با هر زنگ تلفن صبح زود یا دیر وقتی از جا میپرم و  شبها توخواب حرف میزنم.

                                                               *از شعر "صدای پای آب" سهراب سپهری


sorati

دختر گیت!

مگه من میتونم کم حرف باشم؟دق میکنم! البته همچنان شنونده خوبی هستم.(با توجه به پست قبلی)

چند روز پیش که  تو قفسه کتابها ی خونمون دنبال کتاب "عقاید یک دلقک" میگشتم،یه کتاب پیدا کردم که نخونده بودمش و کلی هم ذوق کردم!یادم اومد نمایشگاه کتاب دو سال پیش ار غرفه انتشارات روشنگران و... خریدمش:"عروسی خاله و... "نوشته "ویدا قهرمانی" با مقدمه ای از "گلی امامی".کتاب من چاپ دوم هست در اسفند هشتادو چهار که چاپ اولش مال شهریور همون سال بوده.

خاطرات واقعی  شصت هفتاد سال پیش که از زبان یه دختربچه نقل میشه که الان خانوم قهرمانی هستند،کسانی مثل من که کتابهای "گلی ترقی "رو دوست دارند  از این کتاب هم حتما خوششون میاد  مخصوصا که بعضی عادتهاو رفتارهای تهرانیهای قدیم هم تو کتاب هست و چیزهای کم رنگی از جنگ دوم جهانی و آلمانها و روسها که یه بچه چهار پنج ساله یادش میمونه و براش مهمه .

بعضی خاطرات که تو چند تا داستان تکرار شده اند  مثل روشن کردن اجاق برای آشپزی و برنج دم کردن و... اگر حذف میشدند خیلی بهتر بود ولی اینکه خاطرات از زبان یه دختر کوچولو هست و چون با فکر و برداشت اون از اتفاقات نوشته شده و باید کشف کرد که قضیه چی بوده خیلی قشنگه.من از داستان "بی بضاعت" بیشتر از همه خوشم اومد و کلی موقع خوندنش خندیدم مخصوصا سر "دخترگیت"(چون شیطون بوده و از بلندی میپریده بابای مدرسه بهش میگفته نپر دختر گیت می ریزه بی آبرو میشی و اون هم میخندیده و فکرمیکرده بابای مدرسه به گندم و شادونه ایه که تو جیباشه و موقع پریدن میریزه بیرون میگه دختر گیت!نقل به مضمون)

 


sorati

...

اونقدر دیر به دیر می نویسم که وقتی تصمیم به نوشتن میگیرم کلی موضوع به ذهنم هجوم میارند و بیشتر وقتها هم هیچ کدوم رو نمینویسم !

خیلی وقتها به خودم گفتم چه کاریه اصلا بگذارمش کنار ولی واقعیت اینه که نوشتن رو دوست دارم و از اینکه بقیه وبلاگم رو بخونند کلی احساس زنده بودن میکنم.

  راست راستش اینه که هنوز نمیتونم تو نوشته هام خودم باشم و راحت بنویسم؛ از رل بازی کردن هم خیلی بدم میاد چون همیشه تو زندگیم بد یا خوب خودم بودم و نظرم رو گفتم و شاید خیلی وقتها رک بودنم بعضی ها رو رنجونده باشه ؛به هر حال چون میخوام ادامه بدم باید با خودم کنار بیام مخصوصا که میخوام سایتم رو راه اندازی کنم(البته اگر طراحی که با سلیقه ام جور دربیاد پیدا کنم ).

یه هفته ده روزیه که کم حرف تر شدم و بیشتر شنونده  خوبی هستم در ضمن دارم سعی میکنم باخودم کنار بیام که بیشتر اطرافیان من و پدرام رو به شکل دستگاه تولید بچه پرتابل میبینند و مدام راجب زمان وقوعش!!ازمون میپرسند!

خدارو شکر چیزهایی که منو سر شوق بیاره و باعث باشه خوشحال باشم خیلی زیادند،این هوای پاییز هم که حرف نداره.چند روزیه صبح ها میرم پیاده روی اگه امکانشو دارید واقعا صبح های پاییز رو از دست ندید.

این نقاشی آبرنگ رو سوم شهریور(روز قبل تولدم)و با حال و هوای جزیره زیبای کیش و ذهن خودم کشیدم.رنگهای گرمشو که با آبی پروس دریا تضاد داره خیلی دوست دارم.

 

                                                 تابستون


sorati

پاییز

برای همه کسانی که هوای پاییز و رنگارنگی برگها رو دوست دارند.

رسیدن یه پاییز دیگه مبارک! 

                                                        باغ ملی

آبرنگ ،کار پارسالمه.

راستی این صدمین پستمه!


sorati

لویی!

    چند تا عکس از لاک پشت گوش قرمزمون " لویی"

لویی 3 ماهه است،آفتاب گرفتن و دنبال کردن انگشتمو از پشت شیشه خیلی دوست داره،ضمنا خیلی هم شکمو تشریف داره!      

خیلی وقتها (مثل عکس دوم)صاف تو صورت آدم نگاه میکنه و  همه چیز هم از همون نگاه شروع شد:خیلی بی خیال داشتم لاک پشتهای توی ظرف پسر فروشنده رو نگاه میکردم که با نگاه صمیمی!لویی مواجه شدم و خواستم که مال من باشه!!

 خیلی خوشرنگ و کوچولو ،اندازه اش در مقایسه با انگشت من قابل حدسه.

                                                                                 http://i35.tinypic.com/w9gwh1.jpg

 

                                                         http://i33.tinypic.com/axll4g.jpg                         

             پ.ن:همه میپرسند حالا این لویی چندم هست!؟ولی لویی ما هیچ ربطی به اون لویی های     فرانسوی نداره,اسمش از یه شخصیت کارتونی گامبولی که همه" ر" ها رو" ی" میگه گرفته شده!

 

 

 

 

 


sorati